بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1389

درود....

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!



این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1389

درود....

 

آسانسور

گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com

 

داستان پدری روستایی، و پسرش

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.


 

 


 

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا




طبقه بندی: داستان،  طنز، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1389

درود....

پیرمرد و صندوق صدقات

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!


پیرمرد و دخترک

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!


چشم به راه


یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
.
.
.

حالا هم در بیمارستان بود. در باز شد.
- پسرم اومده؟
- نه ، داداش نیست ، پرستاره !
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
 

 

سخن روز :  اگر می خواهید شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بیش از نیکی های خود بگویید بارون لیتون




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 5 آذر 1389

جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا امکان داره!

پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد می شدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت می گم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج می خواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم..!!




طبقه بندی: داستان،  طنز، 
ارسال توسط مدیر وبلاگ
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1389

درود

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد…

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت
: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت
: می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت
: من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت
: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت
: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت
: به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت
: اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت
: اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید
: چرا؟
بهلول گفت
: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!    


سخن روز :  مانند علما بنویس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضرب‌المثل هندی)

 




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 4 آبان 1389

سلام و درود

مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحوی كه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع میشدم و گهگاه یادم می‌افتاد كه مامان یك چشم ندارد...

یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی كرد و سعی كرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میكند. برادرم اشك‌هایش را پاك كرد و دوید سمت كوچه تا با دوستانش بازی كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه كردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی كشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشیده بود. او یك چشم مامان را نكشیده بود و آن را به صورت یك گودال سیاه نقاشی كرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودكار قرمز یك دایره بزرگ كشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشك‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پیاز سرخ می كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را كامل نقاشی می‌كنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه كردم...

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هایم را پاك كرد و گفت عزیزم گریه نكن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یك پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور كه هست می‌بینند ولی دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری كه دیگر نقاشی‌هایت را درست بكشی...

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی كلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشكلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم كه ایشان را هم ملاقات كنم.

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره كرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز كرد. معلم نقاشی كه هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای كرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یكدیگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی كه می‌شناخت هم احوال‌پرسی كرد و از اینكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی كرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیكه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم...

مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش میكنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یك قدم نزدیكتر آمد و خواست چیزی بگوید كه مامان گفت: فكر می‌كنم نمره 10 برای واقع‌بینی یك كودك خیلی كم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز كرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی كرد.

آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌كه داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌كرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازكرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط كشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم دیروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!

و طوری كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب كشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌كنی؟

گفتم آخه من یه دخترم!!!!!

 


سخن روز :  شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1389

سلام و درود

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .

سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...

پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !

تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟

مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :

پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ...

دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است  و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ...

مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه  و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود ...   


سخن روز :  درد من تنهایی نیست؛ بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت، بی‏عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حكمت خداوند می‏نامند.گاندی




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1389

سلام

می دونید که الان بزرگ ترین مشکل دنیا شیطان بزرگ یعنی امریکاست . یعنی اگه امریکا نبود الان خیلی از مشکلات دنیا حل می شد . حالا می گن کریستف کلمب مجرد بوده چون اگر کریستف  کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری می ری؟ 
- با کی داری می ری؟ 
- واسه چی می ری؟ 
- چه طوری می ری؟ 



ادامه مطلب
طبقه بندی: طنز،  متفرقه،  داستان، 
ارسال توسط مدیر وبلاگ
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1389

 

سلام و درود

پزشك قانونی به بیمارستان دولتی سركی كشید و مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می امد . وی را صدا زد و با كمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به تیمارستان اورده اند؟
مرد جواب داد : اقای دكتر بنده زنی گرفتم كه دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این
دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و


چندی بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسری زایید كه نامش را چنگیز گذاشتند و چنگیز
برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد
و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم.چندی بعد زن من پسری زایید و از ان روز زن پدرم
خواهر ناتنی پسرم و حتی مادر بزرگ او شد در صورتی كه پسرم برادر مادربزرگ خود و
حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دخترزنم خواهر پسرم شود بنده ظاهرا
خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر
من است و هم نوه ام.

بابا این چه حرفیه تشکر لازم نیست !!!
بابا جان اصرار نکنید تو رو خدا زحمت نکشید نمیخواد نظر بدید !!! 4



طبقه بندی: داستان،  طنز، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 25 شهریور 1389

سلام

داستان معروفی از تام واتسون، بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام » نقل میکنند که :

یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد. این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت: شوخی میکنید ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !!!

ادامه مطلب یادتون نره ها...



ادامه مطلب
طبقه بندی: متفرقه،  داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 19 شهریور 1389

سلام و درود  

از یك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه  در جمع مدیران ارشد یك سازمان ایراد سخن نماید .

محور سخنرانی  در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه  كاركنان دور میزد  

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی كه  توجه حضار كاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفت :

آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم كه همسرم نبود !!!

ناگهان سكوت شوك برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از كمی مكث ادامه داد : آن زن ،  مادرم بود !

حاضران شروع به خندیدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

.

.


تقریبا یك هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینكه یكی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یك میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه همیشه خدا سرش شلوغ بود ...

او خواست كه خودی نشان داده  و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو كردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم  كند .  لذا با صدای بلند گفت : آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام كه همسرم نبود !

همانطوری كه انتظار میرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد .

مدیر كه  وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینكه  بناچار گفت : راستش دوستان ، هر چی فكر میكنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم كی بود ؟!!

نتیجه اخلاقی :   Don't Copy If You Can't Paste!!!

اگه نمیتونی مطلبی رو عینا بازگو کنی پس بهتره کپی برداری نکنی


جمله روز :  وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن !!!




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1389

سلام

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد
زن گفت : اشکال ندارد
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟ 
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ... 
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم...!!! 
نتیجه داستان
زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید
قابل توجه خانمها
همین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید !!!













قابل توجه آقایان
مرد سکته قلبی، 10 برابر خفیف تر از زن خود را گرفت
نتیجه داستان : 
* نکته : اگر شما زن هستید و همچنان در حال خواندن هستید فقط این را میرساند که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش نمیدهند




طبقه بندی: داستان،  طنز، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1389

سلام و درود

مرد مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .. .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود وگریه می کرد.

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است ...

مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی...

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دخترک گفت : می خواهی تو را برسانم ؟

دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست ...!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست...

طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت  و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد ... 


جمله روز :   به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن. شکسپیر




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389

کلا این روزا غیر از داستان حس وحال مطلب دیگه ای ندارم .

داستان اول :

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!



ادامه مطلب
طبقه بندی: طنز،  داستان، 
ارسال توسط مدیر وبلاگ
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1389

درود ...  

یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. 

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت …

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد.

ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید  !!!

هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد !!!

وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد... 

بعد ملا نصر الدین گفت : لعنت بر من   كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می کشد ...!!!  


جمله روز :  فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد ! (آلبرت انشتین)




طبقه بندی: داستان،  طنز، 
ارسال توسط علی شیخ زاده تکابی
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic